تبلیغات
آرزویم اینست نتراود اشک درچشم توهرگزمگرازشوق زیاد..... - عشـــــــــق بـــــی پــایــان
 
درباره وبلاگ


ای عشق مددکن که به سامان برسیم/چون مزرعه تشنه به باران برسیم/یامن برسم به یاریایار به من/یا هردو بمیریم وبه پایان برسیم

مدیر وبلاگ : Ali Reza
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظرتون درباره عشق چیه ؟











جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

FreeCod Fall Hafez

فال عشق

کد ماوس
آرزویم اینست نتراود اشک درچشم توهرگزمگرازشوق زیاد.....
وبه اندازه هرروزتو عاشق باشی ...عاشق انکه تورامی خواهد....




پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 6 فروردین 1389 :: نویسنده : Ali Reza
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر